روزی محضر مبارک مرحوم آیت الله مصطفوی بودیم و ایشان کسالت داشتند . مدت زیادی در خدمتشان نشسته بودیم و ایشان کلامی صحبت نکردند . تا اینکه یکی از عیادت کنندگان در مورد مرحوم حضرت آیت الله العظمی خوئی پرسیدند. واگر خاطره ای از ایشان دارید بفرمایید. حالت ایشان تغییر کرد و کمی آرامتر نشسته و فرمودند روزی در اتاق در محضر حضرت آیت الله العظمی خوئی رحمه الله علیه نشسته بودیم.روبه من کردند و فرمودند آقای کاشانی (در نجف حضرت آقا را به نام کاشانی میخواندند)میخواهم مطلبی را بگویم که تابحال به کسی نگفتم و شما اولین نفری هستی که میخواهم تعریف کنم. و ایشان فرمودند: " من در ایامی که در نجف اشرف مشغول تحصیل علوم دینیه بودم, بیشتر مقید به آداب و سنن و اذکار بودم, و گاهی در مجلس پرفیض مرحوم آیت الله سید علی قاضی شرکت میکردم و از انفاس قدسیه آن بزرگوار بهره میبردم.تا اینکه به ایشان عرض کردم : چیزی به من یاد بدهید که من انجام دهم. و ایشان دستور العملی فرمودند برای چهل روز. روز چهلم برای من حالت مکاشفه ای رخ داد و من همه حوادث و چگونگی زندگی و آینده خود را مشاهده کرده و دیدم در بالای منبر درس میگویم و در منزل نشسته ام و مردم می آیند و میروند, نماز جماعت و مراجعات مردم و حالات گوناگون خودم را مانند آیینه ای که در پیش رویم باشد , تماشا میکنم, تا این که رسید به جائی که یک مرتبه شنیدم کسی بالادی گلدسته حرم می گوید "انا لله و انا الیه راجعون " ایها الناس با کمال تاسف ایه الله خوئی از دنیا رفت. و در اینجا آن حالت از من برطرف شد و به حالت عادی برگشتم. "در این حال من و ایشان شروع کردیم به گریه کردن و مدت زیادی هردو گریه میکردیم...

لازم به ذکز است که مرحوم آیت الله مصطفوی در حالی که اشک از چشمان مبارکشون می آمد و صورتشان خیس شده بود , دیگر مطلبی نگفته و  باز سکوت اختیار نموده ...... عجب رابطه ای زیبایی بوده  بین شاگرد و استاد . خدا هردوی آنها را غریق رحمت بیکران خود بگرداند.